تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.

زمانی دراز نگرانیم که چگونه زنده بمانیم، بعد خود را دل مشغول چگونه مردن می کنیم

چرا به جوک رشتی می خندیم؟

5 دی 89 - 20:59

یاداشتی از پروفسور بیات استاد بخش جامعه شناسی در دانشگاه تهران

یه روز یه رشتی وارد خونه میشه، می بینه زنش لخت روی تخت خوابیده ..."

"یه روز یه رشتی در کمد را باز می کنه، می بینه حسن آقا ..."

چه چیزی درباره لطیفه های رشتی خنده آور است؟


هنگامی که یک ماجرایی تعریف می شود که در آن فردی از میان ما بر خلاف همه آن انتظارات عمومی رفتار می کند، ما آن را بانمک و خنده دار می یابیم.


حالا بیایید ببینیم آن بخش از فرهنگ ما که در لطیفه های رشتی پنهان شده چیست.

در مورد لطیفه های رشتی، معمولا محور لطیفه یک مرد رشتی است که مرد دیگری با زنش خوابیده است. آنچه لطیفه رشتی را برای ما خنده دار می سازد معمولا دو حالت دارد. حالت یک اینست که مرد رشتی هالو است و متوجه نمی شود که مرد دیگری با زنش خوابیده است، و ما به حماقت او می خندیم. در این حالت به حماقت کاراکتر لطیفه می خندیم.

حالت دو اینست که مرد رشتی متوجه این رابطه جنسی می شود، اما واکنشی از خود نشان نمی دهد و به سادگی از کنار آن می گذرد. یعنی وضعیت تعریف شده در لطیفه با انتظارات ما بر اساس تربیت و جامعه پذیری و شناخت ما تناقض دارد و از این روست که وضعیت به نظر ما خنده دار می آید.

حالا بیایید حالت دو را در نظر بگیریم و نگاهی عمیق تر به دلیل خنده داربودن جوک های رشتی بیاندازیم. 

مگر نه اینکه انتظار داریم که هر مردی وقتی که مرد دیگری را با زنش می بیند، عصبانی شده، غیرتش به جوش بیاید و بزند یکی از آن دو یا هر دو را بکشد؟ و واکنش خونسرد و عاری از خشونت مرد رشتی ما را به خنده می اندازد!

در فرهنگ ما، ناموس و غیرت** متاسفانه چنان ریشه دوانده که بدون آنکه آگاهانه بدان بیاندیشیم، در ذهنیت ما همواره جاری است.

اول از همه اینکه ما زن را ناموس مرد می دانیم و هنوز باور نداریم که زن هم یک انسان است که اختیار خود را دارد. یک دلیل خنده دار بودن جوک رشتی اینست که زن را هنوز ابزار جنسی برای استفاده مرد می دانیم. هر مردی که دستش برسد، به زن مرد رشتی تجاوز می کند و کنار او می خوابد. زن اعتراضی نمی کند، چیزی نمی گوید، و اصولا در همه جوک های رشتی کاراکتری ندارد، و هنگامی که مردی به سراغ او نمی آید هیچ اعتراضی نمی کند. زن رشتی انتخابی ندارد، اعتراضی ندارد، صدایی ندارد، فقط یا لخت روی تخت خوابیده، یا مورد تجاوز مرد همسایه و بقال و حسن آقا قرار می گیرد. زن رشتی در همه ی این لطیفه ها فقط "ناموس" مرد رشتی است! مرد رشتی هم که به ناموس اهمیتی نمی دهد، پس هر مردی می تواند به زنش دست درازی کند.

دوم اینکه مرد باید "غیرت" داشته باشد، یعنی اینکه از "ناموس" خود دفاع کند و اگر مرد دیگری را با زن خود دید، از خود خشونت نشان دهد** و خون بریزد!اینکه مرد رشتی بدون ارتکاب خشونت از کنار ماجرا رد می شود، برای ما بشدت خنده دار است. 

آخرین جوک رشتی را که شنیده اید به خاطر بیاورید و به جای "مرد رشتی" یک "مرد سوئدی" را در آن قرار دهید. آیا بازهم بانمک و خنده دار است؟ طبیعی است که از مرد سوئدی انتظار نمی رود که دست به چاقو بزند و زن خود یا مرد دیگر را بکشد! فرهنگ و قانون کشور سوئد متفاوت است. 

این وضعیت رقت بار فرهنگی ماست! به عنوان روشنفکر به نقد حکومت جمهوری اسلامی می پردازیم که چرا دست به سنگسار می زند، ولی کمتر به نقد فرهنگ ناموسی و غیرت پرستی خودمان می پردازیم که مسبب قتل زنان و دختران بسیاری در این مملکت بوده و هست. 

برای اینکه عمق این وضعیت رقت بار روشن تر شود، اجازه دهید چند خطی از کتاب «فاجعه خاموش (قتل های ناموسی)» به قلم پروین بختیار نژاد *** را در اینجا نقل کنم.

***
"شیدا زن 16 ساله مریوانی که یک کودک 2 ساله نیز داشت ... در حال حرف زدن با مردی در خیابان توسط برادرش به قتل رسید.
مردی به علت سوءظن به همسرش او را پس از 29سال زندگی مشترک در برابر دیدگان فرزندانش به قتل رساند.
خانواده‌ای در خوزستان در کیف دختر خود کارت تبریکی بدون امضاء یافتند. دختر توسط عمویش به قتل رسید و خانواده آن دختر قاتل را بخشیدند.
سعیده دختر 14 ساله بلوچستانی به دلیل شک پدر به او، به وسیله پدر، برادر و دوستان برادرش سنگسار شد و به قتل رسید.
دلبر خسروی، دختر 17 ساله‌ای در دهی نزدیکی مریوان، به دلیل داشتن قصد طلاق از همسر ناخواسته و اجباری خود، توسط پدرش سر بریده شد.
مردی 46 ساله‌ای همسر صیغه‌ای و نوجوانش را که 15 سال بیشتر نداشت به دلیل سوءظن با ضربات چاقو مجروح کرد و مردی که در خیابان در حال حرف‌زدن با او بود را با ضربات چاقو به قتل رساند. 
در دزفول، جاسم که خود دارای سه زن بوده دختر 15 ساله‌اش را به دلیل اینکه فکر می‌کرد عمویش به او تجاوز کرده، سر برید.
باز در دزفول، مردی با سوءظن به همسر دومش و با ادعای اینکه پسرش متعلق به او نیست، سر وی و فرزند 7 ساله‌اش را برید.
زهرا دختر 7 ساله اهوازی زمانی که مادرش بر سر اختلافی با شوهرش (پدر زهرا)، به همراه وی به منزل پدری‌اش می‌رود، پس از بازگشت مورد سوءظن پدر خود قرار می‌گیرد. پدر به زهرای 7 ساله شک می‌کند که شاید زمانی که او در منزل پدربزرگش بوده، مورد تجاوز دایی‌اش قرار گرفته باشد. وی با این سوءظن به دست پدر کشته می‌شود."
***

پروین بختیارنژاد در این کتاب تلاش کرده نمایی از فاجعه خاموش را به ما نشان دهد. مردهایی که او به ما نشان می دهد، مردهایی که سر دختر 7 ساله، خواهر 17 ساله و زن 15 ساله خود را می برند، مردهایی که هیچکدام "مرد رشتی" نیستند. اینان همه مردان باغیرتی هستند که از ناموس خود دفاع می کنند و واکنش آنها همخوان با انتظارات فرهنگی ماست، و از این رو برای ما خنده دار نیست!

ولی آیا واقعا اینطور است؟ آیا ماجرای قتل های ناموسی گریه آور نیست؟ اگر ما واقعا از هر مردی که زن یا دختر یا خواهر خود را با مرد دیگری می بیند انتظار نداریم که دست به جنایت بزند، چرا به جوک های رشتی می خندیم؟ وقت آن نرسیده که از خود بپرسیم فرهنگ خشونت ناموسی را چرا پذیرفته ایم؟ 

آیا بهتر نیست آرزو کنیم که تناقض میان فرهنگ آشنا و پذیرفته شده ما و واکنش "مرد رشتی" به نفع "مرد رشتی" از میان برود و همه مردهای ایرانی همانند "مرد رشتی" خونسرد و بی"غیرت" باشند تا هیچ زن و دختری قربانی خشونت ناموسی نشود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 23:28  توسط شازده کوچولو  | 

10 درس طلایی از آلبرت انیشتن !


10 درس طلایی از آلبرت انیشتن !

 

 


1. كنجكاوی را دنبال كنید:
"من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق كنجكاوی هستم"
چگونه كنجكاوی خودتان را تحریك می كنید؟
من كنجكاو هستم، مثلا برای پیدا كردن علت اینكه چگونه یك شخص موفق است و شخص دیگری شكست می خورد.
به همین دلیل است كه من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت كرده ام.
شما بیشتر در چه مورد كنجكاو هستید؟
پیگیری كنجكاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.


2. پشتكار گرانبها است:
"من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشكلات زمان زیادی می گذارم"
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی كه آن را برساند.
پس مانند تمبر پستی باشید و مسابقه ای كه شروع كرده اید را به پایان برسانید.
با پشتكار می توانید بهتر به مقصد برسید.

3. تمركز بر حال:
"مردی كه بتواند در حالی كه غذا مي خورد، با ایمنی رانندگی كند، از لذت  غذا خوردن  آنطور كه سزاوار آن هست بهره نمی برد"
پدرم به من می گفت نمی توانی در یك زمان بر ۲ اسب سوار شوی.
من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز.
یاد بگیرید كه در حال باشید و تمام حواستان را بدهید به كاری كه در حال حاضر انجام می دهید.
انرژی متمركز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شكست است.

4. تخیل قدرتمند است:
"تخیل همه چیز است. می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیــل به مراتب از دانش مهم تر است"
آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می كنید؟
تخیل پیش‌درآمد تمام داشته‌های شما در آینده است.
نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است.
آیا شما هر روز ماهیچه های تخیل تان را تمرین می دهید؟
اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سكون دربیایند.

5. اشتباه كردن:
"كسی كه هیچ وقت اشتباه نمی كند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد"
هرگز از اشتباه كردن نترسید چون اشتباه شكست نیست.
اشتباهات شما را بهتر، زیرك تر و سریع تر می كنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب كنید.
قدرتی كه منجر به اشتباه می شود را كشف كنید.
من این را قبل گفته ام، و اكنون هم می گویم، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی كه مرتكب می شوید را ۳ برابر كنید.

6. زندگی در لحظه:
"من هیچ موقع در مورد آینده فكر نمی كنم، خودش بزودی خواهد آمد"
تنها راه درست آینده شما این است كه در همین لحظه باشید.
شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض كنید.
بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است كه شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دهید.
این تنها زمانی است كه اهمیت دارد، این تنها زمانی است كه وجود دارد.

7. خلق ارزش:
"سعی نكنید موفق شوید، بلكه سعی كنید با ارزش شوید"
وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید بلكه وقت خود را صرف ایجاد ارزش كنید.
اگر شما با ارزش باشید، موفقیت را جذب می كنید.
استعدادها و موهبت هایی كه دارید را كشف كنید.
بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده كنید كه برای دیگران مفید باشد.
تلاش كنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد كرد.

8. انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید:
"دیوانگی یعنی انجام كاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن"
شما نمی توانید كاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید، به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه كار یكسانی (كارهای روزمره) را انجام دهید و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.
برای اینكه زندگی تان تغییر كند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افكار و اعمالتان متفاوت كنید، كه متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد كرد.

9. دانش از تجربه می آید:
"اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است"
دانش از تجربه می آید. شما می توانید درباره انجام یك كار بحث كنید، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این كار به شما می دهد.
شما باید این كار را تجربه كنید تا از آن آگاهی پیدا كنید.
تكلیف چیست؟ دنبال كسب تجربه باشید!
وقت خودتان را صرف یاد گرفتن اطلاعات اضافی نكنید. دست بكار شوید و دنبال كسب تجربه باشید.

10. اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی كنید:"اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر كس دیگر بهتر بازی خواهید كرد"
دو گام هست كه شما باید انجام بدهید:
اولین گام اینكه شما باید قوانین بازی كه می كنید را یاد بگیرید، این یك امر حیاتی است.
گام دوم هم اینكه شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید.
اگر شما بتوانید این دو گام را حساب شده انجام دهید موفقیت از آن شماست

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 18:34  توسط شازده کوچولو  | 

کوهستان




در سال 1974 مجله "گاید پست" گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان 


رفته بود


    
ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد.

از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می‌دانست که هرچه سریعتر باید

 پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می‌زند و می‌میرد. 
 

علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می‌دانست وقت زیادی ندارد.


 در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.


او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت. دستکش‌های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ‌زده

 زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد. 
 

مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع

 به خودشان کمک می‌کردند. 

کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می‌رفت ؟ 
 

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم. 
 

خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید نه تنها او به شما فکر می‌کند، بلکه

 خداوند نیز به شما فکر می‌کند

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 23:14  توسط شازده کوچولو  | 

ریشه برخی کلمات

مرد از مُردن است . زیرا زایندگی ندارد .مرگ نیز با مرد هم ریشه است.

زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است .

دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی«

 شیر « بوده و ریشه  واژه ی دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر

 دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن

 بود . به  daughter   در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter  نیز

 همین دختر است .  gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن

 داشته و  « خ » گفته می شده.در اوستا این واژه به

 صورت دوغْــذَر  doogh thar   و در پهلوی دوخت .

دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد . آمده است.

اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده

 پسران بود و آنان چنین نامیده شدند.

پوست در،  به پسر تبدیل شده است .در پارسی باستان puthra    پوثرَ 

 و در پهلوی  پوسَـر  و پوهر  و در هند باستان پسورَ است  

در بسیاری از گویشهای کردی از جمله  کردی فهلوی ( فَیلی ) هنوز

 پسوند « دَر » به کار می رود . مانند « نان دَر » که به معنی « کسی

 است که وظیفه ی غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد .»

حرف « پـِ » در « پدر » از پاییدن است . پدر یعنی پاینده کسی که می

 پاید . کسی که مراقب خانواده اش است و آنان را می پاید .پدر در اصل

 پایدر یا پادر بوده است . جالب است که تلفظ « فاذر » در انگلیسی

 بیشتر به « پادَر » شبیه است تا تلفظ «پدر» !

خواهر ( خواهَر )از ریشه «خواه » است یعنی آنکه خواهان خانواده و

 آسایش آن است . خواه + ــَر  یا ــار  در اوستا خواهر به صورت

 خْـوَنــگْـهَر آمده است . 

بَرادر نیز در اصل بَرا + در است . یعنی کسی که برای ما کار انجام

 می دهد. یعنی کار انجام دهنده برای ما  و برای آسایش ما .

« مادر » یعنی « پدید آورنده ی ما » .

 

/نوشته : عادل اشکبوس

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 18:25  توسط شازده کوچولو  | 

نامه ای از معاویه درباره ایرانیان به برادر خوانده خود زیادبن ابیه - متن نامه در ناسخ التواریخ موجود

26 اردیبهشت 88 - 13:53
اکنون می رسیم به این قومی که بنام موالی در میان امت اسلام 
به سر می برند و قوم عجمنام دارند. گوش کن زیاد! این مردم را باید ذلیل کرد.
 باید بهمان روشی که عمر بن خطاب آنها را می کوبید، 
طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سر بردارند. 
اینها جز با سیاست عمر بن خطاب اداره شدنی نیستند. 
از عطایشان که حق عمومی اتباع اسلام است تا می توانی بکاه. 
در تقسیم خواربار تا می توانی از سهمشان کم کن. 
در جبهه جنگ آنها را در صفوف مقدم بگمار تا زودتر از دیگران هدف دشمن تازه نفس قرار گیرند.
 سربازان آنها را به کار جاده سازی و هموار کردن راهها و کندن درختها و تسطیح بیشه ها بگمار 
و سعی کن هر چه دشواری و عذاب باشد نصیب این اعاجم شود. 
کاری کن که سنگینی بارها بر دوششان هر چه بیشتر فشار آورد. 
زیرا که اگر جز این باشد هوای عصیان خواهند کرد.

مراقب باش که این اعاجم هر قدر هم صالح و متقی باشند،

 بر صفوف جماعت در نماز پیشنمازی نکنند

 و در نماز جماعت در صف اول قرار نگیرند،

 مگر آنکه عده اعراب برای تکمیل صفوف کافی نباشد. 

و هر چقدر هم در فقه و قرآن دانشمند باشند، بر مسند قضا ننشینند.

 و بر هیچ شهری از شهرهای اسلام والی و یا حاکم نشوند،

 و در معابر هر قدر هم مقامشان بالا باشد

 بر عرب هر چند هم پست و فرومایه باشد تقدیر نجویند

 و در ازدواج حق زناشویی با زن عرب نداشته باشند، 

اما مردان عرب حق همسری با زنان فارسی را داشته باشند. 

اینها همه سیاست عمر رضی الله عنه است

 و عمر شایسته است از امت محمد صلی الله علیه

 و خاصا از بنی امیه شایسته ترین پاداش را ببیند.

با این همه عمر اشتباهاتی نیز داشت.

 مثلا می بایست قوانین و نظاماتی به وجود آورده باشد

 که برای همیشه اعاجم را در برابر عرب ذلیل و خوار نگار دارد.

 اگر از ایجاد نفاق در میان امت اسلام پرهیز نداشتم، 

همین امروز مقرر می داشتم که اگر یک عجم ، عربی را بکشد،

 محکوم به قصاص یا دیه کامل باشد،

 ولی اگر عربی یک عجم را بقتل رساند از قصاص معاف باشد

 و دیه را نیز نصف پرداخت کند.

 بهرحال از هم امروز که این نامه بدست تو می رسد، 

این عجم ها را هر چه بیشتر ذلیل کن، به آنان توهین کن،

 آنها را از پیشگاهت دور دار، از آنان در رتق و فتق امور کمک مخواه،

 و به درخواستها و حوائجشان اعتنا مکن.

از این سخن که بگذریم، بگذار نامه ای را برایت نقل کنم 

که عمر بن خطاب برای والی بصره ابوموسی اشعری فرستاده بود.

 در زمانی که تو به سمت منشی حکومت در زیردست 

این مرد اشعری خدمت می کردی، همراه این نامه

 ریسمانی به طول پنج وجب بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود.

 زیرا عمر در آن نامه به فرماندار بصره دستور داده بود

 که بموجب این نامه مردان بصره را احضار کن

 و در میان آنان از موالی و اعاجم هر کس را 

که طول قامتش به اندازه این ریسمان رسید گردن بزن.

 این نامه را ابن ابی معیط خوانده و یادداشتی هم از آن برداشته بود. 

و بطوریکه نواده او ولید بن عقبه برای من حکایت کرد،

 ابوموسی اشعری در کار خود درمانده بود که آیا فرمان عمر را اجرا کند

 یا درباره آن مطالعه بیشتری به عمل آورد. 

و نیز نقل کرد که چون ابوموسی با تو در این باره مشورت کرد،

 تو وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و توصیه کردی که

 فرمان امیرالمومنین عمر دوباره به خودش بازگردانده شود 

تا شخصاً در فرموده خود تجدید نظر کند.

 و تو چون به خیال خود غم تیره بختان و بیچارگان می داشتی

 در پیشگاه خلیفه به التماس درآمدی

 تا او را از خون اعاجم (ایرانیان) بازگردانی، 

و بدو گفتی که این قتل عام به نا حق، 

همه اعاجم را خواهد برانگیخت 

و همین امیرالمومنین عمر را از عقیده اش بازگردانیدی.

ای برادر، ای زیاد بن ابی سفیان، 

تو وی را از این کار بازداشتی و ما را همچنان در خطر گذاشتی.

 لااقل اکنون تا دیر نشده است از خواب غفلت برخیز! 

تا فرصت از دست نرفته است این اعاجم

 را از میان بردار و ریشه آنها را بسوزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 12:34  توسط شازده کوچولو  | 

انسان

6 آذر 88 - 23:27

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم

 من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.


و تو هم به یاد داشته باش

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.


لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .


می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

 چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.


تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.


دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

 نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

 من قابل ستایشم، و تو هم.


یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

 اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.


نقل شده از : " دست نوشته های مهاتما گاندی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 12:22  توسط شازده کوچولو  | 

قوانین جالب

11 فروردین 89 - 13:13
قانون گاو 53601.jpg

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، 

کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، 

چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند. 

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، 

بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و

 به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی 

که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" 

اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، 

نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره.

 این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره 

هم کاربرد داره،یعنی خیلی موانع قانونی 

(یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین

 کارها بیشتر جلوه می‌کنند، 

وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی،

 اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن 

خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی 

مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران

 امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد. 


قانون سگ 
42062.jpg

سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید،

 اگر کل نان را جلوش بندازید، زود می‌خوردش

 و بعدش به شما حمله می‌کنه، 

پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین

 تا زمانی که به جای امنی برسید. 

مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه

 یک ماه طول می‌کشه،

 اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، 

شاکی میشه و فحش میده،

 شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه،

 پس کار را در چند 

مرحله بهش تحویل می‌دهید. 

مثلا هفته اول سایت پلان،

 به همراه پلان اولیه، 

هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! 

اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، 

کلی هم ذوق می‌کنه که

 تو جریان پیشرفت کار قرار داشته! 


قوانین خر 
1643.jpg
قانون اول: 

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد،

 خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد. 

نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند 

که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، 

اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، 

بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین

 راه را انتخاب می کنه! 

قانون دوم: 

هرگاه خری در فاصله مساوی 

بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد.

 آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و 

به سمت هیچکدام نمی رود 

تا از گرسنگی بمیرد! 

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری 

بین دو یا چند گزینهدر نتیجه

 عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، 

پس تا فرصت نگذشته 

سریعتر تصمیم‌گیری کنیم. 

قانون سوم: 

هرگاه در مسیری دو خر از روبرو 

(شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، 

و مسیر به قدری تنگ باشد 

که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، 

به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، 

هیچکدام از خرها 

از جای خود تکان نمی‌خورند. 

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن

 به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، 

به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم،

 دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 22:57  توسط شازده کوچولو  | 

من زنم یک موجود حل شده در تاریخ و دین

من یک زنم!

همانی که روز نخستین از دنده چپ مرد آفریده شد.

همانی که به حیله گری مرد را به خوردن دانه ای گندم فریفت و او را از 

بهشت محروم کرد. 

همانی که منشاء فتنه دعوای هابیل و قابیل بود و برادرکشی را بنیان نهاد.

همانی که مسیح، پیامبر پاکدامن از آمیزش با او امتناع کرد و این افتخار

 در تاریخ بشریت برای او ثبت شد.

همانی که در جزیرة العرب به دلیل مرد نبودن زنده به گور می شد.

همانی که در قرآن هرگز مورد خطاب قرار نگرفت و مومن خوانده نشد. 

همانی که مردان امر به زدن او شدند.

همانی که می تواند به تعداد فراوان در حرمسرای شاهان 

و پیامبران موجود باشد بی آنکه ذره ای احساسش مورد توجه قرار گیرد.

همانی که جانش نیم جان یک مرد می ارزد.

همانی که به جرم ناقص بودن عقلش نباید مورد مشورت مردان قرار گیرد.

همانی که به زور در حجابش کردند تا مردان از گناه مصون بمانند.

همانی که همسرش میتواند اگر دلش بخواهد

 چند موجود مانند او را در آن واحد به زنی بگیرد.

همانی که از تمام افتخارات جز مادر بودن هیچ ندارد اما از آن 

بهشتی که زیر پایش قرار دارد هیچ سهمی از آن او نیست 

چون "بهشت با حوروعین" برای مردان آفریده شده است.

همانی که هرگز با مردان برابر نبود و نخواهد توانست برابر باشد...

آری من یک زنم...

یک موجود حل شده در تاریخ و دین!!!!


22 اردیبهشت 89 - 14:0

0


اما به راستی چرا همه پیامبران و مورخان مرد بودند؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 22:43  توسط شازده کوچولو  | 

متن های رمانتیك

25 خرداد 89 - 11:43



آدمک آخر دنیاست بخند ،آدمک مرگ همینجاست بخند ،دست خطی که تو را عاشق کرد شوخیه کاغذیه ماست بخند ،آدمک خر نشوی گریه کنی ،کل دنیا سراب است بخند ،آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند.

 

چقدر زمونه بی وفاست نمی دونم خدا كجاست یكی بیاد بهم بگه كجای كارم اشتباست گاهی می خوام داد بكشم اما صدام در نمیاد بگم آخه خدا چرا دنیا به آخر نمی یاد .

یک شب خوب تو اسمون یک ستاره ی چشمک زنون خندیدو گفت:"کنارتم تا اخرش تا پای جون ... ستاره ی قشنگی بود ارومو نازو مهربون...ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون...اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون!! ماهه اومد ستاررو دزدیدو برد نا مهربون...ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون...!!! حالا شبا به یاده اون چشم می دوزم به اسمون!...!!!!

 

به ممتدترین نگاه تو خیره میشوم، خود را به امتداد نگاهت می آویزم، پلک بر هم میزنی، از چشمت می افتم میگویی دلت را بگیر از من، نگاهت را نیز، آنگاه در آخرین سقوطم، گوشه چشمت، یک مژه برای رهایی به من قرض میدهد، و من تا اوج نگاه تو بالا میروم، و باز تا سقوطی دیگر پشت پلکت به انتظار میمانم. 

چقدر سخته منتظر كسی باشی كه هیچ وقت فكر آمدن نیست.

چقدر سخته مهمان عزیزی باشی كه فانوس خانه اش روشن نیست.

چقدر سخته آدم را از آرزوهایش دور كنند و اورا به مسیر ناخواسته ای مجبور كنند.

چقدر سخته دست نوشته هایت را نخوانده خاك كنند واسمت را از خاطره ها پاك كنند.

چه قدر سخته تو تابستون با غریبی آشنا شی 

یا اینکه وقتی بهار شه یه جوری ازش جدا شی


چه سخته بی بهونه میوه کال رو چیدن

به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن

چه سخته اون کسی که میگفت واسه چشات میمیره

بره و دیگه سراغی از تو و چشات نگیره 



همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی... میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی... ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن. .بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره... بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره... نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 22:42  توسط شازده کوچولو  | 

سخنان دکتر شریعتی درباره زن

22 اردیبهشت 89 - 11:04


زن

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 22:37  توسط شازده کوچولو  | 

دوست دارید بدانید که چرا نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده است؟!

دوست دارید بدانید که چرا نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده است؟!

نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند. لااقل من در اینترنت هر چه گشتم نه به فارسی و نه به انگلیسی در این زمینه چیزی ندیدم.در نتیجه خودم می‌نویسمش تا هر کسی دنبال معنایش گشت، جوابش را اینجا پیدا کند.

در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود

.دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!
خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 15:55  توسط شازده کوچولو  | 

اس ام اس سرکاری


http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2009/10/2czvviw1.jpg


سلام،شما در مسابقه پیام کوتاه جام جهانی شبکه سه  ۳۰۰ هزار تومان برنده شدید

لطفا برای دریافت جایزه ۲۹۹ هزار تومان شارژ به این شماره ارسال نمایید !

.

.

.

خدایا به آنان که حال ما را نمیپرسند یک هفته اسهال مکرر عنایت فرما !

.

.

.

از غضنفر میپرسن نظرت راجع به زلزله چیه ؟

میکه طرح خوبیه ، تکان دهنده ست !

.

.

.

من انسان موفقی هستم

دوست داری بدونی رمز موفقیتم چیه !؟

اینه !

۱۲۳۲۱۳۴۰۳۲۱۴۵۹۱۸۲۶۶۵۱۹۲۳۴۶۰۹۸۷۱۲-۴۰۵

به کسی نگیا !!

.

.

.

درس زندگی را از بستنی چوبی بیاموز !

بخند حتی اگر چوبی در شما فرو رفته باشد !

.

.

.

غضنفر چیست !؟

موجودی که به شدت در مقابل فهمیدن مقاومت میکند !

.

.

.

بلای خانگی !

سخن از زن مگو که سیرم از زن / خدا داند که من دلگیرم از زن

خوشا مردی که اصلا زن ندارد / بلای خانگی چون من ندارد

که گفته زن شریک عمر مرده !؟ / مگر زن میکند تخم دو زرده !؟

.

.

.

غضنفر در کندوی عسل رو برمی داره

میبینه یه زنبوره میگه  اِهم !

.

.

.

میگن فوتبالیستها یه رفیق تو دنیا دارند.اونم توپه

منم می‌خوام فوتبالیست بشم چون تو خیلی توپی !

.

.

.

یارو به یه دختری میگه اسمت چیه! دختره خودشو لوس میکنه میگه:

عطر گل یاس اسمم ثریاست! یارو هم میاد کم نیاره میگه:

گ - و ز تو هوا پخشه اسمم جهان بخشه !

.

.

.

طبق آخرین گزارش ها

محققین ایرانی به روش نوینی برای پیدا کردن یافته های خود دست یافتند!

.

.

.

امروز روز ارسال اس ام اس به مزخرف‌ترین دوست دنیاست

تو هم مثل من این اس ام اس رو به مزخرف‌ترین دوستت بفرست !

.

.

.

اگه زندگی سختی دارید ...

اگه بیکار هستید ...

اگه نیاز به سرمایه دارید ...

نگران نباشید...

ما براتون دعا می کنیم!

۱۰۰۰تومان میشه !

.

.

.

ببخشید یه سوال شرعی دارم. دیشب خواب شما رو دیدم.

می خام ببینم نماز آیات بهم واجب میشه یا نه !!

.

.

.

اگه یه پروانه نشست رو شونت حتما بکشش.اون بیسلیقه همون بهتر بمیره 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 23:4  توسط شازده کوچولو  |